در طول عمر حکومت ایدئولوژیک و دیکتاتوری در ایران، رژیم همواره رویکردهای گسترده‌ای برای حفظ و تداوم بقای خود به کار گرفته است. از نخستین روزهای استقرار، سرکوب ملیت‌ها و به‌ویژه زنان را به یکی از اصول بنیادین خود بدل کرد و با اتکا به قوانین سلطه‌گر، ساختار جامعه را بر پایه کنترل و تبعیض بنا نهاد. قوانینی چون مذهب رسمی، حجاب اجباری، تک‌زبانی، رهبری واحد و …..تنها بخشی از این چارچوب ایدئولوژیک هستند.

اما چرا حجاب از همان آغاز برای این سیستم تا این اندازه اهمیت داشت؟

حجاب به ابزاری برای بقای رژیم تبدیل شد؛ ابزاری برای کنترل افکار، پوشش و جایگاه اجتماعی زنان. این نگاه ایدئولوژیک، زنان را از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم ساخت و حق تحصیل، اشتغال، ازدواج و حتی مادر بودن را به اختیار پدران و مردان نزدیک به آنان سپرد. بدین‌ترتیب زن به شهروندی درجه ‌چندم تقلیل یافت، هویت او حذف شد و در مقابل، قدرتی کاذب و ناپایدار به مردان اعطا گردید؛ قدرتی که به  ‌واسطه آن، استبداد حاکم نادیده گرفته می‌شود.

جنگ هشت‌ساله میان حکومت‌های ایران و عراق نیز به فرصتی و دستورکاری جامع برای رژیم بدل شد؛ جنگی که تداوم آن برای خاموش ‌کردن هر صدای مخالف ضروری تلقی می‌شد. در همان سال‌ها، نخستین و گستردەترین موج‌های سرکوب علیه مطالبات و اندیشه‌ای معترض، از کردستان تا تهران، با گلوله و طناب دار رقم خورد.

در این چارچوب، هر صدای مخالف به ‌منزله دشمنی با خدا تلقی شد؛ راهبردی که امروز نیز در نمونه ‌هایی چون حکومت کنونی سوریه قابل مشاهده است. هم‌زمان، اقدامات سیستماتیک متعددی از جمله تغییر نام شهرهای کردستان، ایجاد شکاف میان مردم این مناطق به ‌ویژه از مسیر مذهب، و محروم ‌سازی اقتصادی و شغلی، به ‌عنوان ابزارهایی برای واداشتن مردم این دیار به ورود به ساختار نظامی رژیم به کار گرفته شد.

این رژیم مرتجع، با برپایی نمایش‌های مداوم مظلوم ‌نمایی و سوءاستفاده گسترده از باورهای ریشه ‌دار مذهبی مردم، می‌کوشد خود را پاک و مبرا از هر گناهی نشان دهد. هم‌زمان، با مصادره مفاهیمی چون هویت و ملی‌گرایی به نفع خویش، نقاط معترضی مانند بلوچستان و شهرهای کردستان را به «تجزیه‌طلبی» متهم کرده و از این مسیر، حمایت جریان‌های ملی‌گرا را برای سرکوب به‌دست آورده است.

این رژیم، ایدئولوژی و ماهیت خود را در دو رویداد تاریخی به ‌طور جدی از دست داد. 

نخست، در هفتم اکتبر و تحولات پس از آن؛ زمانی که جهان سیاست، این رژیم را نیرویی حریص، بی‌ثبات ‌کننده و خطرناک ارزیابی کرد. در پی این رویداد، بسیاری از بازوهای برون ‌مرزی رژیم یا قطع شدند یا در مسیر فروپاشی قرار گرفتند.

رویداد تاریخی و سرنوشت ‌ساز دیگر، انقلاب پابرجای «زن، زندگی، آزادی» در نیمه دوم سال ۱۴۰۱ بود؛ انقلابی که با حضور ژینا امینی، دختر کرد سقزی، در پایتخت، کابوس این تفکر افسارگسیخته را به واقعیتی عینی برای حاکمیت بدل کرد. ژینا صدای خاموش ‌شده گلوله ‌هایی بود که ناحق بر جان کردستان شلیک شده بودند و پژواک طناب‌های داری که گلوی هزاران آزادی‌خواه در تهران را فشرده بود. ژینا، فریاد رسای هزاران ظلم سرکوب‌شده بود.

اما موهای ژینا، این نماد سرکشی و رهایی، نظام آلوده حکومت ارتجاعی را در گردابی بی‌سابقه گرفتار کرد؛ گردابی که تمامی جنگ‌های روانی رژیم را درهم شکست. نخستین جرقه ‌های انقلاب با مرگ سیستماتیک شلیر رسولی شکل گرفت و زنان، پیشگامان بی‌چون ‌وچرای این اعتراضات شدند.

جرقه دوم، هم‌صدایی و شکل‌گیری خلقهای از اتحاد میان دو خبرنگار زن در تهران، خانواده ژینا و مردم سقز بود؛ اتحادی که تمامی پروپاگاندای رسمی رژیم را فرو ریخت و روایت تحمیلی حاکمیت را بی ‌اعتبار ساخت.

حاکمیت آیت‌الله‌ها در روزهای نخست تلاش کرد با سناریوهای از پیش ‌طراحی ‌شده، مردم را گمراه کند؛ اما پیوستن تمامی اقشار، ملیت‌ها و قومیت‌های ساکن ایران نه ‌تنها این سناریوها را نقش بر آب کرد، بلکه ماهیت حجاب اجباری و تمامی خاستگاه‌های این سیاست سرکوبگر را درهم شکست و رشته ‌های پلید آن را پاره کرد. در واکنش، رژیم خشم خود را بر مردم سیستان و بلوچستان و شهرهای کردستان فرود آورد و صدها کشته و زخمی بر جای گذاشت.

مهم‌ترین شعاری که این خیزش را به انقلابی جامع بدل کرد، شعار «ژن، ژیان، ئازادی» بود؛ شعاری که نخستین‌بار از زبان مردمی برخاست که در گورستان آیچی گرد هم آمده بودند و از همان‌جا، به فریادی فراگیر برای رهایی بدل شد.

این جمله، نه صرفاً یک شعار، بلکه مانیفستی رسا و روشن است؛ مانیفستی که هزاران معنا، تجربه و برگ از کتاب تاریخ را در خود جای داده و برای نخستین‌بار توسط رهبر روشنفکر، فیلسوف و آزادی‌خواه جهان، عبدالله اوجالان، به زبان آورده شد و به باوری عمیق و راهی برای نجات انسان و زن بدل گشت. در سه سال گذشته، فعالیت‌های مدنی و سیاسی زنان نه ‌تنها گسترش یافته، بلکه عمیق‌ تر و ریشه ‌دارتر شده است.

در مقابل، رژیم نه ‌تنها رویکردخود را تغییر نداد، بلکه خشونت علیه زنان را تشدید کرد و نفرت‌پراکنی نسبت به آنان را به بخشی جدایی‌ناپذیر از سیاست ارتجاعی خود بدل ساخت. این تمرکز تا آنجا پیش رفت که امروز، به ‌طور روزانه شاهد قتل، زندانی‌کردن، ازدواج اجباری، خشونت خانگی و فشار سیستماتیک بر زنان، حتی در فضای مجازی، هستیم.

در جریان جنگ دوازده ‌روزه و حمله اسرائیل به ایران، جامعه دو پیام روشن دریافت کرد؛ نخست آن‌که قدرت نظامی رژیم آن‌گونه که تبلیغ می‌شد، واقعی نبود، و دوم، «نه» قاطع مردم به هرگونه دخالت بیگانگان. با این ‌همه، رژیم بار دیگر از جامعه مدنی فاصله گرفت و هیچ تلاشی برای ایجاد اطمینان یا پاسخ‌گویی به مطالبات مردم نکرد. تداوم تبعیض‌ها، سرکوب چهل ‌ساله و تورم افسارگسیخته، بار دیگر خشم انباشته جامعه را شعله ‌ور ساخت.

شهرهای زاگرس‌نشین از نخستین مناطقی بودند که صدای خود را یکی کردند و «نه»ای فراگیر و قاطع به سیاست‌های فروپاشیده رژیم گفتند. جوانان و زنان شهرهای آبدانان، ملکشاهی، ایلام، کرمانشاه و دیگر مناطق، اولین تجمعات خیابانی را شکل دادند. بارانی که از آسمان این شهرها بارید، بی‌سابقه بود؛ بارانی از برنج‌های حکومتی که با اکراه برای خاموش‌کردن صدای این دیار توزیع شد، اما خود به پیامی روشن بدل گشت: محروم‌ماندن، از این مردم سبکی از زندگی اراده‌مند و فولادین ساخته است. با این حال، حکومت بار دیگر به قتل متوسل شد، چراکه جز ریختن خون، هیچ روزنه‌ای برای بقای خود نیافت.

در پی اعتصابات بازاریان در کلان‌شهرها، فراخوان‌ها هر روز گسترده‌تر شد و در روزهای ١٨و١٩دی‌ماه، خیابان‌های ایران شاهد حضور بی‌سابقه مردم بودند؛ زن‌ها، دانشجویان، کودکان، بازاریان و کارگران در صف نخست ایستادند. همه با امیدی مشترک به شنیده‌شدن و دیده‌شدن، پا به خیابان گذاشتند. کودکان نیز با همین امید در میان جمعیت حضور داشتند، اما یک فرمان، یک ریزش انسانی سریع در ساختار رژیم که از روزها پیش آغاز شده بود، خیابان‌هایی را که تا آن زمان با نوشیدنی‌های صلواتی آذین شده بودند، به جویبار خون بدل کرد. مرگبارترین سرکوب دهه‌های اخیر رقم خورد؛ سرکوبی چنان گسترده که پس از گذشت سه هفته، همچنان آمارهای جدید منتشر می‌شود و تاکنون از بیش از ۲۰ هزار جان‌باخته سخن به میان آمده است.

رژیم با تمام توان کوشید این کشتار را پنهان کند. ویدیوها با تأخیر منتشر شدند، احکام «دشمنی با خدا» افزایش یافت و حاکمیتی که خود را نماینده خدا می‌نامد، هر صدای بیرون از حلقه قدرت را دشمن خدا معرفی کرد. هم‌زمان، تمامی راه‌های ارتباطی با جهان خارج قطع شد. به بهای هر گلوله، صدها میلیون تومان از خانواده‌های داغ‌دیده اخاذی شد و تا امروز نیز یورش به خانه مجروحان ادامه دارد. زندان‌ها بیش از هر زمان دیگری مملو از جمعیت‌اند و گزارش‌های نگران‌کننده‌ای از وضعیت نابسامان زنان زندانی، محروم از ابتدایی‌ترین امکانات، منتشر می‌شود؛ در حالی که آمار تجاوز به کودکان و زنان روزبه‌روز افزایش می‌یابد.

ارسال پرونده‌ها و ارجاع‌های امنیتی به شکلی بی‌سابقه افزایش یافته و فضای داخل ایران به خفقانی کامل بدل شده است. در کلان‌شهرها، حکومت نظامی نانوشته حاکم است و خطر اعدام‌های سیاسی بیش از هر زمان دیگری بالا رفته است.

رژیم در رسانه‌های رسمی خود بارها احزاب کردستان را عامل این رویدادها معرفی کرده است. در چنین شرایطی، ضرورت شکل‌گیری آگاهی جمعی و سیاسی واحد بیش از هر زمان احساس می‌شود تا در صورت انتقام‌گیری کور حاکمیت، مردم قربانی ژینوساید نشوند.

این اعتراضات، ادامه انقلاب زن است؛ انقلابی که چون رودخانه‌ای خروشان به راه افتاد و تار موی زنی، پایه‌های ظلم کهن را از جا کند. موی و گیسوی زن، بی‌تردید تاریکی‌ها را به روشنایی خواهد رساند.

به امید روزهای روشن

زن،زندگی،آزادی

گَشبین روژهلات