برگرفته از: کتاب مانیفست جامعه شناسی آزادی (عبدالله اوجالان)
برداشتي دال بر اينكه «زن يك جنس انسانيِ داراي تفاوت بيولوژيكي است»، در رأس عوامل بنياديني ميآيد كه سبب كوري و بيبصيرتي در موضوع[درك] واقعيت اجتماعي ميگردند. تفاوتمنديِ جنسيتي، به خوديِ خود نميتواند دليل هيچ معضل اجتماعياي باشد. همانگونه كه دوگانهي موجود در هر ذرّهي كيهان در هيچ هستندهاي معضل تلقي نميگردد، [دوآليته يا] دوگانهي موجود در هستار انساني را نيز نميتوان بهعنوان معضل ثبت نمود. پاسخي كه به پرسش «چرا هستنده[گي] ، دوگانه است؟» ميتوان داد، تنها ميتواند فلسفي باشد. تجزيهوتحليل اُنتولوژيك(هستيشناسانه) ميتواند براي اين پرسش(و نه معضل) در پي پاسخ باشد. جواب من اين است: هستيِ هستنده جز بهصورت دوگانهبودن، به نوع ديگري امكانپذير نيست. دوگانهبودن، شيوهي ممكنِ هستي است. حتي اگر زن و مرد بهصورت كنوني نبوده و بدون جفت (فاقد جنس مخالف) ميبودند نيز نميتوانستند از اين دوگانهبودن رهايي يابند. پديدهاي كه دوجنسي ناميده ميشود نيز همين است. بايستي در شگفت نماند. اما دوگانهها هميشه تمايل دارند تا بهصورت متفاوت تشكيل شوند. اگر دليل و برهاني براي هوش كيهاني(Geist) جسته شود نيز، بنيان آن را ميتوان در همين گرايش دوگانه جستجو نمود. هر دو سوي دوگانهبودن[يا دوآليته] نيز نه نيك هستند و نه بد؛ تنها متفاوت بوده و ناچار از متفاوتبودن ميباشند. اگر دوگانهها دچار همانبودي[يا عينيّت بهجاي غيريّت] شوند، هستي نميتواند تحقق يابد. بهعنوان مثال، نميتوان از طريق دو زن و يا دو مرد، مسئلهي تناسل و توليدِ موجوديت اجتماعي را حل نمود. بنابراين سؤال «چرا مرد و يا زن[بايد وجود داشته باشند]؟» ارزشي ندارد و يا اگر به اصرار خواهان يافتن جوابي براي اين سؤال باشيم، ميتوان به گونهاي فلسفي پاسخ داد: به سبب اينكه كيهان ناچار از تشكلي اينچنيني ميباشد(ناگزير از آن است؛ بدان گرايش دارد؛ عقلش چنان است؛ در آرزوي آن است).
پژوهش در باب زن بهمنزلهي[نمودِ] تراكم رابطهي اجتماعي، صرفاً به اين دليل بامعنا نيست بلكه جهت واشكافي(تحليل) گرهكورهاي اجتماعي نيز حائز اهميت فراواني است. چون نگرش مردسالارانه خويش را معاف[از مسئوليت] ميبيند، درهمشكستن «بيبصيرتي يا فقدان ديد»ي كه در مورد زنان وجود دارد بهنوعي همانند شكافتن اتمهاست. برطرفسازي اين بيبصيرتي، مستلزم يك تلاش وسيع روشنفكرانه و فروپاشاندن مردسالاري است. در جبههي زن نيز ميبايست زني كه تقريباً به حالت شيوهاي از هستي درآورده شده و در اصل، برساختهاي اجتماعي است را تحليل نمود و به همان ميزان فروپاشاند. نقش بر آب شدن تمامي خيالهايي(عدم متحققگرداني اتوپيا، برنامه و اصول) كه در پيروزي و يا شكست تمامي مبارزات آزاديخواهانه، برابريطلبانه، دموكراتيك، اخلاقي، سياسي و طبقاتي رخ مينماياند، حاوي آثار اَشكالي از روابط(بين زنـ مرد) حاكميتمدارانه(مقتدرانه)اي است كه درهمنشكستهاند. مناسباتي كه تمامي نابرابريها، بردگيها، خودكامگيها، فاشيسم و ميليتاريسم را تغذيه ميكنند، سرچشمهي اصلي خويش را از همين شكل رابطه ميگيرند. اگر بخواهيم چنان مصداقهايي بر واژههاي بسيار رايجي نظير برابري، آزادي، دموكراسي و سوسياليسم بار نماييم كه منجر به نقش بر آب شدن خيال نگردد، بايستي شبكهي روابطي را كه پيرامون زن تنيده شده و به اندازهي پيشينهي رابطهي جامعهـ طبيعت قديميست، ازهم بشكافيم و تجزيه كنيم. جز اين راهي وجود ندارد كه از طريق آن بتوان به اخلاقي بهدور از رياكاري و همچنين آزادي، برابري(متناسب با تفاوتمنديها) و دموكراسي حقيقي دست يافت.
از دوران پيدايش هيرارشي به بعد، معنايي تحت عنوان «ايدئولوژي قدرت»، بر جنسيتگرايي بار شده است. رابطهي تنگاتنگي با تكوين طبقاتي و قدرت دارد. تمامي تحقيقات و مشاهدات باستانشناختي، انسانشناسانه و روزانه نشان ميدهند كه ادواري وجود داشتهاند كه زنان منشأ اتوريته بوده و اين امر طي مدتزماني طولاني شايع بوده است. اين اتوريته، اتوريتهي قدرت برقرارشده بر روي محصول مازاد نبوده، برعكس اتوريتهاي است كه از حاصلخيزي و زايندگي نشأت گرفته و هستيِ اجتماعي را توان و استحكام ميبخشد. هوش عاطفي كه در زن از تأثير بيشتري برخوردار است، داراي روابط مستحكمي با اين هستي است. در جنگهاي برپاشده بر سر قدرتي كه بر روي محصول مازاد برقرار گشته، زن جاي برجستهاي نداشته و شيوهي هستي اجتماعي او با اين موقعيتاش در ارتباط ميباشد.
يافتههاي تاريخي و مشاهدات روزمرّه آشكارا نشان ميدهند كه مرد در امر نشو و نمايِ قدرتِ مرتبط با نظم هيرارشيك و دولتي، نقش طلايهدار را ايفا نموده است. جهت اين امر لازم بود اتوريتهي زن كه تا مرحلهي متأخر جامعهي نئوليتيك پيشرفته بود، درهم شكسته شود و از آن گذار صورت گيرد. باز هم يافتههاي تاريخي و مشاهدات روزانه تصديق ميكنند كه در رابطه با اين مسئله، مبارزات بزرگي با اَشكال گوناگون و طي مدتزماني طولاني صورت گرفتهاند. بهويژه ميتولوژي سومري كه بسان حافظهي «تاريخ و طبيعت اجتماعي» است، بسيار روشنگر ميباشد.
تاريخ تمدن، در عين حال تاريخ شكستخوردن و مفقودگشتن زن نيز ميباشد. اين تاريخ با تمامي خدايان و بندگانش، حكمرانان و تابعانش، اقتصاد، علم و هنرش، تاريخي است كه شخصيت مردسالار آن را تأييد و تقويت نموده است. بنابراين شكست و ناپديديِ زن، انحطاط و شكستي بزرگ براي جامعه ميباشد. جامعهي جنسيتگرا، نتيجهي اين انحطاط و شكست است. هنگامي كه مرد جنسيتگرا، حاكميت اجتماعياش را بر روي زن برقرار مينمايد، چنان پُر اشتها ميگردد كه هر نوع تماس طبيعي را بهصورت يك نشانه و نمود حاكميت درميآورد. هميشه بر پديدهي بيولوژيكياي نظير رابطهي جنسي، مناسبات قدرت بار شده است. مرد، به هيچ وجه فراموش نميكند كه به هواي پيروزي بر زن، اقدام به تماس جنسي ميكند. در همين راستا، يك عادت بسيار قوي ايجاد شده است. عبارتهاي فراواني ايجاد شدهاند: حكايات و ضربالمثلهاي بيشماري نظير «ترتيبش را دادم» ، «كارش را تمام كردم»، «مادهسگ»، «بگذار شكمش هميشه آبستن باشد و پُشت او جاي كتك!» ، «فاحشه، روسپي»، «پسركي مثال دختر»، «اگر دخترت را به حال خود رها كني، يا با دُهُلزن فرار خواهد كرد يا با سُرنازن!» ، «زودتر سرش را به بالين بند كن!» بازگو ميشوند. چگونگي مؤثربودن سكسواليته و روابط قدرت در جامعه، امر بسيار آشكاري است. اين واقعيتي جامعهشناختي است كه امروزه هر مرد از حقوق بسياري بر زن برخوردار است كه «حق كُشتن» ازجملهي آنهاست؛ اين «حقوق» هر روزه اجرا ميشوند. اكثريت قريب به اتفاق روابط، داراي كاراكتر آزاررساني و تجاوزند.
در چارچوب اجتماعي، خانواده بهمثابهي دولت كوچكِ مرد ساخته شده است. اينكه نهادي به نام خانواده در طي تاريخ تمدن، از رهگذر شيوهي كنوني هميشه مكملتر گشته است، به سبب نيروي بزرگي ميباشد كه به دستگاههاي قدرت و دولت ميبخشد. اولاً، خانواده بهواسطهي آنكه در پيرامون مرد به حالت قدرت درميآيد، به سلول جامعهي دولت مبدل ميگردد. دوم اينكه، فعاليت بيحد و مرز و بلاعوضِ زنان تحت ضمانت گرفته ميشود. سوم اينكه، كودكان را پرورش ميدهد و نياز به جمعيت را برآورده ميسازد. چهارم اينكه، بهمثابهي مدل نقشآفرين، «بردگي و فرومايگي» را در سرتاسر جامعه شيوع ميبخشد. خانواده، با اين محتواي خويش، در اصل يك ايدئولوژي است. نهادي است كه ايدئولوژي خانداني در آن حالتي كاركردي يافته است. در خانواده، هر مردي خويش را همانند صاحب يك «خاننشين» تصور ميكند. آنچه باعث ميشود تا خانواده يك واقعيت بسيار مهم تلقي گردد، ناشي از تأثيرگذاري فراوان اين ايدئولوژي خانداني است. به ميزاني كه در يك خانواده زن و فرزند بيشتري وجود داشته باشد، مرد كسب اعتماد و شرف مينمايد. اينكه خانواده با وضعيت موجودش بهعنوان يك نهاد ايدئولوژيك ارزيابي گردد نيز مهم است. اگر زن و خانواده را با وضعيت موجودش از زير سلطهي سيستم تمدن، قدرت و دولت بيرون آوريد، موارد بسيار اندكي تحت نام نظام باقي ميماند. اما بها و تاوان اين شيوه، شيوهي هستيِ «المبار، محرومانه، زبونانه و شكستآميزِ» نهفته در حالت جنگي با شدت پايين، مستمر و پايانناپذير است كه زنان تحت سيطرهي آن ميباشند. انگار «انحصار مرد» بر روي جهانِ زن، دومين زنجير انحصار موازي و مشابه با انحصارات سرمايه است كه در طول تاريخ تمدن بر روي جامعه برقرار نمودهاند؛ و صدالبته قويترين و كهنترين انحصار هم هست. ارزيابي هستيِ زن بهصورت كهنترين جهان مستعمره، موجب دستيابي به نتايجي واقعگرايانهتر خواهد گشت. شايد هم صحيحترين عبارت اين باشد كه آنها را قديميترين خلق استعمارشدهاي بناميم كه به سطح ملت نرسيدهاند.
مدرنيتهي كاپيتاليستي، عليرغم تمامي بَزَكها و پيرايههاي ليبرالي، همانگونه كه موقعيت بهجامانده از گذشته را آزاد و برابر ننموده است، وظايفي ضميمه بر آن بار نموده و زن را تحت موقعيتي دشوارتر قرار داده است. موقعيتهايي همچون كارگر، كارگرِ خانه، كارگر بدون دستمزد، كارگر منعطف و خدمتكاري، نشان از حادترشدن وضعيت دارند. بهويژه استثمارش را در مقام جلوهفروشترين موجود و ابزار تبليغات تجاري، تعميق بخشيدهاند. حتي بدنش نيز بهمنزلهي ابزار متنوعترين استثمارها، در سطح كالاي اغماضناپذيرِ سرمايه نگه داشته ميشود. ابزار تحريك مستمر در امور تبليغاتي است. خلاصه اينكه، فايدهبخشترين نمايندهي بردگي مدرن است. آيا ميتوان كالايي را تصور نمود كه هم ابزار لذت بيپايان بوده و هم ارزشمندتر از بردهاي باشد كه منفعت سرشاري را با خود بههمراه دارد؟
معضل[ازدياد] جمعيت ارتباط تنگاتنگي با جنسيتگرايي، خانواده و زن دارد. جمعيت افزونتر، به معناي سرمايهي بيشتر است. «زن خانهدار» كارخانهي جمعيتسازي است. ميتوان آن را كارخانهي توليد باارزشترين كالاهاي مورد نياز نظام، يعني «بچه» ها، نيز بناميم. متأسفانه تحت تأثير حاكميت انحصارگرايانه، خانواده بهسوي اين وضعيت سوق داده شده است. در حاليكه تمامي رنج و دشواريها بر دوش زن نهاده شده، ارزش كالايي[آن] نيز باارزشترين هديه براي نظام است. جمعيت رو به تزايد، بيشتر از همه براي زنان زيانبار ميباشد. در ايدئولوژي خانداني نيز اينگونه است. خانوادهگرايي بهمنزلهي عزيزترين و برگزيدهترين ايدئولوژي مدرنيته، آخرين مرحلهي موجوديت خاندانگرايي است. تمامي اين موارد، بيش از پيش با ايدئولوژي «دولتـ ملت»گرايي درميآميزد. چه چيزي ميتواند ارزشمندتر از پرورش مستمر فرزندان براي دولتـ ملت باشد؟ جمعيتِ هرچه بيشترِ دولتـ ملت، به معناي توان و نيروي بيشتر است. پيداست كه در بنيان انفجار جمعيت، منافع حياتيِ «سرمايهي متراكم و انحصارات مردانه» وجود دارد. سختي، غم و غصه، دوندگي، آلام، اتهامات، محروميت و گرسنگي سهم زنان است؛ و لذت و سود آن نيز براي «آقا»ي وي و سرمايهدار. در تاريخ، هيچ عصري به اندازهي عصر كنوني، نيرو و آزمونِ استفاده از زنان بهصورت يك ابزار استثمارِ همهجانبه را نشان نداده است. زنان بهمنزلهي «اولين و آخرين مستعمره»، در خطرناكترين لحظهي تاريخ بهسر ميبرند. حالآنكه زندگي مشتركي كه با زنان و از طريق فلسفهاي سرشار از آزادي، برابري و دموكراسيِ ريشهاي ساماندهي و تنظيم شود، توانايي تحقق زيبايي، نيكي و درستي را در عاليترين سطوح داراست. شخصاً معتقدم كه در موقعيتهاي موجود، حيات با زنان بسيار مسئلهدار است و به همان ميزان زشت، پليد و اشتباه. زندگي با زنان در موقعيت كنوني، امري است كه از زمان كودكي بدينسو جسارت انجام آن در من بسيار ضعيف بوده است. آنچه مطرح است، شيوهي حياتي است كه غريزهي بسيار نيرومندي همچون غريزهي جنسي را زير سؤال ميبرد. غريزهي جنسي جهت تداوم حيات است. يك محصول خارقالعادهي طبيعت است كه بايستي قداست داشته باشد. اما انحصارگريِ مرد و سرمايه، زنان را چنان آلوده نموده كه اين استعداد خارقالعادهي طبيعت را به يك نهاد توليد كالا نظير «كارخانهي زاد و ولد» ـ آنهم با پستترين وضعيتـ متحول ساخته است. با اين كالاها جامعه را زير و زبر كرده و محيطزيست نيز تحت فشار جمعيت هر لحظه فروميپاشد(فعلاً جمعيت آن شش ميليارد است؛ به محيطزيستي بيانديشيم كه با سرعت كنوني جمعيتي ده و يا پنجاه ميليارد نفري در آن زندگي كند). بيگمان صاحب فرزند شدن از زن، ماهيتاً پديدهاي مقدس است؛ نشانهي اين است كه حيات نابود نخواهد شد. احساس ابديّت را ايجاد ميكند. آيا احساسي ارزشمندتر از اين ميتواند وجود داشته باشد؟ هر نوع[موجودي]، در شور و اشتياق آن بهسر ميبرد تا خويش را از راه اين واقعيت به ابديت و ناكرانمندي بسپارد. بهويژه اين امر در انسان امروزين در سطحي زيسته ميشود كه به قول يك ترانهسرا «بلاي جانِ ماست، ذُرّيهي ما.» نميتوان منكر شد كه ديگربار با بياخلاقي، اشتباهآميزي و كراهت عظيم انحصارگريِ مرد و سرمايهاي مواجهيم كه با طبيعت اول و دوم مغايرت دارد.
چيزي كه به دست انسان برساخته شده، به دست انسان ميتواند فروپاشيده شود. در اينجا نه يك قانون طبيعت مطرح است و نه يك سرنوشت. موردي كه مطرح است تنظيمات منفور انحصاراتي است كه نظم زندگي سرطاني و هورمونيِ «شبكه و مرد حقّهباز و نيرومند» را تشكيل ميدهد. هميشه ژرفاي معنايابيِ عاليترين جفت حيات موجود در كيهان(تا آنجا كه كشف شده) را در عمق وجودم احساس نمودهام. شهامت آن را نشان دادم كه پيش از هرنوع رابطهاي با زن، ابتدا اهميت انديشيدن و[سپس] برطرفسازي هر تخريبي كه در هرجا، هر زمان و به هر مقداري كه وجود داشته باشد را قرار دهم. بيشك زني كه توانمند، متفكر، قادر به تصميمگيريِ «نيك، زيبا و صحيح» باشد و بدين ترتيب بتواند از من گذار نمايد، مرا در حيرت وانهد و مخاطبم باشد، يكي از اساسيترين دغدغههاي فلسفيام ميباشد. اعتقاد هميشگيام اين بوده كه رمز و رازهاي جريان حياتِ موجود در كيهان، در كنار اين زن با «بهترين، زيباترين و صحيحترين» وجوهش معنا خواهد يافت. اما هميشه نيز به اخلاقم اعتماد داشتم؛ همان اخلاقي كه هيچ مردي قادر به رعايت آن نيست و به هيچ وجه با توسل به كالاي «مرد و سرمايه»ي حاضر در مقابلم، شيوهي هستيام را با «عروس هزار داماد» سهيم نميگرداند. بنابراين اصطلاح «ژينئولوژي» (زنشناسي) بهتر و فراتر از فمينيسم ميتواند هدف را برآورده سازد.