پخشان عزیزی

زن، کورد و کارگر سه هویت ستمدیده و زیردست است که پر از معنای مقاومت و وجودند. وجودهایی که هر روز زخم برمی‌دارند، درد و رنج می‌کشند، اما خود را سر پا نگه می‌دارند. این رنج و مقاومت، حاصل امید به پیروزی است. اصرار بر پیروزی، هویت‌هایی سرکش می‌سازد که اراده را اساس می‌گیرند. اراده‌ای که سر برمی‌آورد و انتقام تمامی زخم‌های تاریخ را از ستمگران و رنج خواران می‌گیرد. این زنان در برابر ستم‌هایی که از سیستم‌های حاکم و سرمایه‌دار می‌بینند، به مقاومت خویش در برابر آنان ادامه می‌دهند. اینجاست که باید داستان زندگی‌شان را بارها نوشت تا اراده‌هایی چون آنان، مقاوم ساخت. دایه عایشه، نماد زن کورد ستمدیده‌ای است که خود و خانواده‌اش سقوط و حقارت را نپذیرفتند. زندگی و مقاومتش جای بسی تأمل است. دستانش، حاکی از یک‌عمر رنج و چشانش گویی جوی خون است. هرازگاهی اشک‌هایش را قبل از سرریز شدن پاک می‌کند. نانی را که کم مانده به ته تنور بیافتد، بیرون آورده و گوشه کوچکی را که هنوز خمیری است، لبه تنور می‌گذارد. لبخند معناداری می‌زند، زیر لب می‌گوید حیف است، باید خوب بپزند. عزیزه، عروسش هم دستش از وردنه جدا نمی‌شود، اما باز از او عقب می‌ماند. دایه عایشه، همیشه در زندگیت این‌قدر کار می‌کردی؟ زمانی که ازدواج کردم، مردم می‌آمدند، مسخره می‌کردند و به پدرم هم می‌گفتند گهواره داری؟! آن‌قدر کوچک بودم که کسی امید نداشت، بتوانم زندگی را اداره کنم، اما من این کار را کردم. از زمانی که به یاد دارم، صبح‌ها پیش از همه بیدار می‌شدم تا کارهای خانه را انجام دهم. به هر جا هر کاری که انجام می‌دادم در این فکر بودم که حرف‌هایی را که در مورد من زده می‌شود را باکار و تلاش رد و اثبات کنم که می‌توانم. به حرف کسی گوش نمی‌دادم. خودم را قانع کرده بودم باید پیروز شوم. باید بتوانم این زندگی را که بر من تحمیل‌شده به انجام برسانم. گاوها را می‌دوشیدم، گاهی سطل‌های شیری را که از خودم بزرگ‌تر بودند، بلند می‌کردم و شیرها را می‌جوشاندم و

تا دو سال باردار نشدم٬ چون هنوز به دوره‌ی قاعدگی نرسیده بودم. البته همه فکر می‌کردند چون سنم بسیار پایین است، قرص‌های ضدبارداری مصرف کنم و خانواده همسرم اجازه نمی‌دادند، اما آگاهی از این مسائل نداشتم. بچه بودم و چیز زیادی نمی‌دانستم، جز از اینکه باید پیروز شوم! زنان امروز به‌اندازه یک روز ما هم سختی نکشیده‌اند. یادم نمی‌آید یک روز بیکار مانده باشم. از نان پختن و شستن گرفته تا کار در کوره‌های آجرپزی و… هر کاری انجام می‌دادم. کارم شده بود کار. گاهی اوقات با شروع درد، کمی از کار دست می‌کشیدم و با اندکی بهبود، بازدست به کار می‌شدم. نگاهم می‌کند. می‌خواهم بپرسم، مگر کسی نبود که به تو کمک کند، اما انگار سؤالم را از چشمانم خواند. ادامه می‌دهد، بارهای آن‌قدر سنگینی به آن‌سوی مرز برده‌ام که کمتر مردی می‌توانست. هم کار مردها و هم کار خانه را انجام دادم. این من بودم که به مردها کمک می‌کردم. شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و چند دور می‌چرخاند، می‌گوید این تشت خمیر تا تمام شد، چشمانم از حدقه درآمد. انگار کم‌کم پیر می‌شوم. دیگر طاقت قبل را ندارم؛ اما با این سن و سالی که داری بازهم خودت هر کاری را انجام می‌دهی. اراده می‌خواهد. مادران کورد نسبت به خانواده و بخصوص فرزندانشان هم بسیار فداکارند. چطور شد به این‌سوی مرز آمدید؟ لباس‌های سیاه عزیزه در آرد غرق‌شده‌اند. لیوان‌ها را لبریز از چای می‌کند و می‌گوید دایه عایشه، زن محکمی است. درجه‌داری از رژیم را کشتند و فرار کردند. دایه عایشه، نگاهش به تنور دوخته‌شده و دستش از حرکت بازنمی‌ایستد. چه بگویم؟ زمان جنگ سه فرزند داشتم والان هشت! رسول فقط چهارده سالش بود. تازه خط سیبیلش درآمده بود. کاری نبود انجام بدهد. مجبور بود کولبری کند. تاناکورا از باشور کوردستان می‌آوردند و بار می‌زدند. کسی که حیوان داشت، چند بار می‌زد. ماه رمضان بود. در جنگ ایران و عراق، لب مرز، ترکش به شانه‌اش اصابت کرد و دیگر زخمش بسته نشد. هرچه پیش می‌رفت، وضع جسمی‌اش بدتر می‌شد. زخمش دیگر کنترل نشد و به سرطان تبدیل شد. رسول تکه‌ای از پوست‌واستخوان شده بود. موهایش ریخته بود. یک ماه دوام نیاورد. هنوز درگیر مداوای رسول بودیم که سربازان رژیم به خانه برادرم حسین، یورش بردند و به جرم همکاری با پیشمرگ‌ها، بدون هیچ مدرکی، مقابل چشمان دختران کوچکش تیرباران کردند. پدر نه بچه، همه‌شان بی‌سرپرست ماندند. اسمش حسین بود. هنوز بچه‌هایش از یادآوری آن صحنه هراس دارند. سه ماه طول نکشید که رسولم هم جان سپرد. هر دویشان را شهید کردند. باران تندی می‌بارد و با صدای رعدوبرق، صدای دایه را که در گوشم پیچیده بود، بهتر می‌شنوم. مرا به‌جای دگر برده بود. متحیر به او نگاه می‌کنم. چه تحمل و صبری دارد. از کار نمی‌ایستد. قوی بودن در کار کردن، سرسختی و مقاومتش را نشان می‌دهد. دیوارهای مطبخ کوتاه‌اند. گرمای تنور، چهره‌هایتان را می‌سوزاند و قطره‌های باران پشتمان را خیس می‌کند. بسان گذشته‌ای تلخ و سرد و گرمای وجود و طاقت این زنان. لبه روسری‌اش را به سروصورت و گوشه چشمانش می‌کشد. چگونه تحمل کردی؟ به‌سختی؛ اما تحمل کردم. گاهی اوقات فکر می‌کنم، به‌راستی این منم؟ برای زن کورد بودن، باید اراده‌ای پولادین ساخت. دیگر قادر نبودم در روستا بمانم. درواقع نمی‌خواستم اطرافیانم با وضعیت روحی که ما داشتیم، ناراحت شوند. به باغ کوچکی که در چند کیلومتری روستا داشتیم، رفتیم. بیش‌ازپیش خود را غرق کار کردم. دیگر وقتی برای فکر کردن نداشتم! کینه، نفرت و کاری که هرروزه تکرار می‌شد. مام (عمو) خلیل هرروز بر روی زمین کار می‌کرد؛ مانند هم شده بودیم. کار بود و کار؛ اما اجازه ندادند و به اینجا هم ختم نشد. چندین سال گذشت و این بار…

پس از مکث کوتاهی ادامه می‌دهد: هنگام کار دوست دارم همه‌ی حواسم نزد کارم باشد، اما امروز خیلی حرف زدم. چشمان باز اما غم‌زده‌اش به چشمانم دوخته می‌ماند. لبخند سه زن زیر این سقف گرم و سرد با تعریف این گذشته تلخ، حاوی پیامی بامعناست و آن درکی زنانه است از رنج‌های زنان. دایه عایشه، بعدازآن چه شد؟ چطور شد به باشور آمدید؟

 پسر دیگرم که به دنیا آمد، اسمش را رسول گذاشتم. اگر دخترانم نبودند شاید نمی‌توانستم طاقت بیاورم. بعد رسول، رحمانم به دنیا آمد. دو سال بود ازدواج‌کرده بود. خانه و زمین داشت و پسر سربه‌راه و کاری بود. بیرون از روستا بودیم، نه برق و نه آب داشتیم. به‌سختی زندگی می‌کردیم. موتور آب خریده بود. ششمین روز ماه رمضان بود. رحمان با زبان روزه شبی که می‌رود تا موتور را وصل کند، می‌بیند سربازان رژیم ماشین‌های روستاییان را که باری هم ندارند، متوقف کرده و درجه‌دار اجازه نمی‌دهد تا عبور کنند. جلو می‌رود و به او می‌گوید که چرا نمی‌گذارید بروند، چیزی ندارند. مردم فقیر آن‌قدر ایستاده‌اند. درجه‌دار سلاحش را رو به لاستیک ماشین می‌گیرد تا پنچرش کند، اما رحمان می‌خواهد جلوی شلیک او را بگیرد

صورتش گر می‌گیرد. تشک نان را برمی‌دارد و محکم به تنور می‌چسباند. لرزه بر اندامم می‌افتد. آماده شنیدن مابقی نبودم. چوبی را برمی‌دارد و گوشه‌های تنور را با حرص پاک می‌کند. رو به من و من در چشمانش غرق می‌شوم. درجه‌دار سلاح را به‌طرف رحمان می‌چرخاند و ماشه را می‌کشد. همین‌طوری… رحمان روی زمین می‌افتد و برادرش رسول که بالا سرش می‌رود، به او می‌گوید، نگذارید خون من هم زمین بماند. رحمان، رحمان با زبان روزه جان داد. شانه‌هایش شروع به لرزیدن کرده بود. دستانش را کمی نگه داشت و چپ و راست شانه‌هایش را هرچه‌تمام‌تر فشار داد. به‌طرف او رفتم، شانه‌های خیسش را که تکیه‌گاه بارهای گران بود، فشردم. هر چه بیشتر می‌فشردم، انرژی می‌گرفتم از مادری رنجدیده و مقاوم. ترک دستان و سوختگی‌هایش و رگ دست و گردنش که به قیام برخاسته بودند، انگار بیشتر به چشمم می‌آمد. به عزیزه نگاه کردم، آهی کشید، ابروانش را بالا انداخت و چند دقیقه سکوتی مطبخ را فراگرفت. بعدازاین که آن درجه‌دار رحمان را کشت، مام خلیل می‌رود و می‌خواهد تا آن قاتل را به او نشان دهند. کسی مرزی نمی‌شناسد. یکی را می‌گیرد، اما خود سربازهای پاسگاه که آنجا بودند، درجه‌دار را که در پاسگاه مخفی‌شده بوده، بیرون می‌آورند و دست مام خلیل می‌دهند. همه مردمی که در آن روستا از دستش به تنگ آمده بودند، شروع به زدنش می‌کنند. ده‌ها کولبر و حیوان‌هایشان را لب مرز کشته و زخمی کرده، رشوه خورده یا بار مردم را ضبط کرده است؛ اما مردم هم انتقام رحمان و خودشان را گرفتند. با سنگ و چوب به جانش افتادند. دیده بودند رحمان را با چه مظلومیتی به قتل رساند. زمانی که رسیدم، همه‌چیزتمام شده بود. رحمان و آن درجه‌دار که روی زمین افتاده بود، دیدم. می‌خواستم با سنگ همه‌شان را بکشم. رسولم، برادرم را و بعد هم رحمان را کشتند. فریادهای من تمامی نداشت. چه از جان ما می‌خواهید؟ چقدر ظلم، چقدر سکوت، چقدر…

دولت بعد از جان رحمان، خانه، زمین و همه‌ی اموالمان را گرفت. مام خلیل و رسول هان شب فرار کردند به باشور کوردستان. من هم بی‌خبر از آن‌ها، نمی‌دانستم چه بلایی سرشان آمده یا کجا رفتند. دو ماه در تاریکی یک زیرزمین ماندم. سیزده نفر در این ماجرا متواری شدند و هنوز هم پرونده آنان مختومه نیست. رحمان همه عمرش با سربلندی زندگی کرد. پسر کاسب و با منطقی بود. حس مسئولیت زیادی نسبت به خانواده و جامعه‌اش داشت. همه مردم مام خلیل را دوست دارند. می‌دانند که قاتل نیست. مردم می‌گویند بایستی همه جرات و شهامت این را داشته باشند که انتقام خودشان را بگیرند. هرروز خون بچه‌هایی مثل رحمان من ریخته می‌شود. هرروزه مردم ما را لب مرزها می‌کشند وزندگی را به ما حرام کرده‌اند. نه امکاناتی، نه وسیله کار و معاشی. اگر هم به کار دیگری مشغول می‌شوند، مانع می‌شوند. معلوم نیست چه از کوردها می‌خواهند… نمی‌دانم

هر چه به او می‌نگرم، نیرویی عظیم برای مقابله با این زندگی می‌بینم. زندگی تحمیلی که هر چه فشار، تهدید و حقارت بیشتر باشد، مقاومت نیز بیشتر است و درنهایت، اوست که پیروزمندانه، سر خم نمی‌کند، سرفرازانه و استوار پای بر زمین می‌نهد و سر برمی‌آورد و با مقاومت، اراده و رنج خویش، از نیستی و آوارگی، هستی می‌آفرینند.